
رویا هم رفت و دیگر نمی آید سرکار... دستیار خوبی برای من بود... دوباره با این حجم کار تنها شدم.
من هم قرار شد تا آخر شهریور بیایم...
این روزها مثل کلاف سردرگم و پر از حس های متناقضم.
+ دیروز رفتم بیمارستان چون حرکات بچه کم شده بود. مرضیه را دیدم... آمده بود بستری شود برای زایمان.
+آینده مبهم ... کلافه ام میکند.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی
یک سال دیگر از عمرم را هم زندگی که نه... از سر گذراندم... در دل میگفتم کاش هیچکس مخصوصا خانواده ام یادشان نباشد تولدم را... اما از طرفی هم انگار منتظر بودم... گویی مرض دارم و دنبال تراژیک کردن مسائل پیش پا افتاده زندگی ام...خانواده یادشان بود و هدیه گرفته بودند... ماه هم یادش بود و کار ارزشمندی کرد برایم... این که حواسش بود چه چیزی میتواند حالم را خوش کند، دلم را جلا داد و ذهن بیمارم را در ساختن دراما و تراژدی ناتوان کرد.
+ف. ر هم یادش بود و پیام داد... فکر میکردم ناراحت است و دورم را خط کشیده
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی
جوری روانم آزرده است که حتی اسم یا پیشنهاد یک فیلم ترسناک یا درام و غمگین را تاب نمی آورم. همه چیز در اطرافم باید ملایم و گوگولی باشد تا آرام بگیرم...+نیمه شبِ سه شب پیش که صدای بمباران را شنیدم چنان مستأصل شدم که نمیدانستم به آغوش ماه پناه ببرم یا ماهکم را در آغوش بگیرم تا در امان باشد. چند باری بین دو اتاق رفتم و آمدم و در آخر کنار ماهک که خواب بود نشستم و زدم زیر گریه... برایم عجیب بود این احوال. ماهی گنده گویی که قمپوز در میکرد که نمیترسد حالا داشت زار میزد. ترجیح میدهم ربطش دهم به هورمونه
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی